در شبانه هایِ تنهایی فکری در ذهنم تاب می خوردُ...
چنینُ ، چنان می بافدُ....
خط و نشان می کشد،
می گوید:صبح که بیایدُ...
خورشید در امتداد افق بنشیند
با یک اتفاق سادهُ، بی بهانه که
با عشق قرابت نزدیک هم ندارد
از تو عبور خواهم کرد
ا
م
ا
همین که
خیالت از میان خاطرات طلوع می کند،
احساسی خوش در دلم جوانه می زندُ
در تپشِ قلب واژه ها
بی تابی های عاشقانه را تاب می آورمُ...
چیزی شبیه گرمی یک لبخند بر حافظه ی لبانم بیدار می شود![]()
ما را در سایت چهره عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: samira بازدید: 174