به نام خدای هستی
بالأخره مجید هر کاری کرد نتونست پدر و مادرش رو راضی کنه که نیاند خونش.خیل ناراحت و خجالت زده بود.چون باید هرچه سریعتر خونه رو ترک می کردم.برای خودم و مجید اون روز مرغ پخته بودم.تا حالا توی عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم.البته مقصر اصلی خودمم.چون که من مهمان ناخوانده خونه مجید و زندگی مشترکش بودم.من بودم که اونجا اضافه بودم.چرا باید اینطور بشه؟ چرا باید من به صورت قاچاقی با کسی زندگی کنم؟چرا اینقدر باید بخاطر کسی که دوست دارم تحقیر بشم؟ همه اینها سؤالاتی بودند که من از خودم می پرسیدم و به جواب قانع کننده ای نمی رسیدم.شاید بخاطر این بود که جواب قانع کننده ای که برای همه این سؤالات بود این بود که دختر خودت مقصر همه این مسائل هستی.درسته ولی بهم زدن زندگیم توسط حامد هم تقصیر خود من بود؟به نظر نمی رسه من صد در صد مقصر باشم.در ثانی من که چیزی از عشق و محبت مرجان و مجید کم نمی کردم، من فقط عشق خودم رو داشتم.به هر حال مدتها از این ماجرا ها گذشت و بعضی وقت ها مرجان برای بعضی مراسم ها (مثلأ تولد خودش) من رو دعوت می کرد چون من یکی از دوستای نزدیکش بودم.البته خیلی سخت بود جلوی مرجان با مجید که عشقم بود مثل یک غریبه رفتار کنم حال آنکه مثلأ روز قبلش با هم بودیم و ....کم کم عشق و علاقه من به مجید بیشتر و بیشتر می شد و نمی تونستم حضور مرجان رو تحمل کنم.نمی تونستم اجازه بدم حتی یک نگاه از مجید که سهم منه به مرجان برسه.نمی تونستم ببینم وقتی مجید با من نیست با مرجانه.ولی کاری از دستم بر نمی اومد.نمی خواستم زندگی کسی رو که دوست داشتم خراب کنم و به آشوب بکشم. نمی تونستم ناراحتی مجید رو تحمل کنم.می خواستم از دعا و جادو و.... استفاده کنم ولی نشد. تحمل این وضع برام ممکن نبود تا اینکه یک روز.........................
ادامه دارد.
ما را در سایت چهره عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: samira بازدید: 183