خرید بک لینک

سلام

دوشنبه هفته پیش رفتیم اردو.دوتا ساعت تفریح داشتیم هیچی نخوردم.پول داده بودیم قرار بود ناهار برامون بگیرن.ساعت دوم پولمونو پس دادن گفتن که شرمنده اخلاق ورزشیتون نمیتونیم براتون ناهار بخریم خودتون باید میاوردین!مثه اینکه اومده بودن سر همه کلاسا گفته بودن من حواسم نبوده!البته از 29 نفر 8 نفرمون داشتیم میرفتیم اردو که 3 نفرمون فقط پول داده بودیم ما سه نفر هم نشنیده بودیم که بگن ما ناهار نمیخریم.منم چیپس و اینا نخریده بودم. در کل انگار قرار نبود برم اردو!لحظه اخر پشیمون شدم که نیلوفر عشقم گفت:برا ناهار با بچه ها هماهنگ کردم برو!حالم خوب نبود.استرس داشتم.اولا که با کسی دوست صمیمی نبودم.دوما هیچی نبرده بودم.سوما من 3 سال بود اردو نرفته بودم.رفتم توی دفتر زنگ زدم به خونه به مامانم گفتم:من نمیخوام برم اردو.گفت:برو اشکال نداره.از یه جا ساندویچی چیزی بخر.رفتم توی کلاس.دل و روده م داشت بالا میومد.گریه م گرفت.زنگ تفریح خورد همه رفتن بیرون کسی متوجه من نشد.فقط محدثه گفت:حالت خوبه؟گفتم:اره چیزی نیست.نمیدونم چرا گریه کردم؟دلم تنها بود.تو مدرسه تنها بودم.دلم یه دوست میخواست.وقتی برگشتن الهه منو دید چیزی نگفت.رویا هم گریه کرد.عارفه هم بخاطر اینکه یکی بهش تهمت زده بود عصبانی شد گریه کرد.نیلوفر اومد کنارم نشست.گفت:زهرا تو چرا همش گریه میکنی؟دلم میخواست بره.دلم میخواست کسی منو نبینه.دلم میخواست وقتی گریه میکنم.همه بدونن چیه.دلم نمیخواست اعتراف کنم.یکم باهام حرف زد.بهش گفتم:چون تنهام.باور نکرد.ولی رفت.رفت به الهه گفت.ساعت بعدش رفتیم اردو.توی مینی بوس تنها کنار پنجره نشستم.چقدر ترکیب رنگها قشنگه.رنگایی که خدا ریخته رو زمین خیره کننده ست.پل شهر صنعتی...از اون بالا کارخونه ها اندازه قوطی کبریت بودن.همیشه اینجوری فکر میکنم.رسیدیم.با بچه ها پیاده شدیم رفتیم تو پارک الومینیوم.محدثه و مبینا در مورد اردوی مشهد با معاونمون حرف میزدن.وقتی پیاده شدیم با الهه اینا رفتیم دست شویی کلی خندیدیم.کاش نیلوفر هم باهامون میومد.مریم پیتزا گوشت و قارچ اورده بود.قارچا شو جدا میکرد و میخورد منم یه قاچ پیتزا خوردم.وقتی گریه میکنم یا خیلی میخوردم یا اصلا نمیخورم!که اون موقع اصلا نمیخوردم.بعد با خانوم امین صحبت کردیم برامون ساندویچ گرفت.و ازمون عکس گرفت.من که ساندویچم رو نخوردم بردم خونه اما اونا خوردن.بعد تخمه خوردن که من به بهونه این که زخم روی زبونم تازه خوب شده نخوردم.بعدم داشتیم میرفتیم تاب و سرسره بازی کنیم که معاون ها نگه مون داشتن بهمون یه بسته دادن که توش خوراکی بود که بازم من نخوردم.مریم خورد گفت:لواشکش خیلی بد مزه بود.بعد هم رفتیم تاب و سرسره ...یک عالمه خندیدیم.و بازی کردیم.بعد هم ساعت 3:30 برگشتیم.قرار بود 3:15 تو مدرسه باشیم.حالا اصلا مهم نیست.بیخی.وقتی با اونا هستم بعضی وقتا فکر میکنم که لالم.بود و نبودم فرقی نداره.

دیروز هم الهه و نیلوفر سر اینکه نیلوفر فکر کرده بود الهه مسخره ش میکنه دعواشون شد.بهشون گفتم من به دوستیشون حسرت میخورم اونوقت شما دوتا دعوا میکنین؟اعتراف کردم.اونا م جدی گرفتن و اشتی کردن.قبلا هم یبار دیگه با این جمله 3 نفر رو اشتی دادم.خیلی بدبختم خودم میدونم.وقتی تعطیل شدیم توی راه گریه کردم.مریم منو دید.خواهش کردم ولم کنه.بازم مرام بچه های مدرسه دولتی.

تو گوشیم نوشتم دلم یه دست میخواد.یه دست که دستمو بگیره کنارم باشه.دوسم داشته باشه.وقتی گریه میکنم بدونه چرا گریه میکنم.بغلم کنه.دلم یه دوست میخواد مثل الهه.اره عزیزم......من حسرت میخورم.فقط بخاطر اینکه نمیتونم حرف بزنم!

3 هفته هم هست که کلاس دف نرفتم!امروزم ساعت 12:6 بلند شده.عربی هم نخوندم.هیچی نخوندم.کلاس زبانم معلممون پاک وجدانه.دلم هوای مرادی تنگ شده.معلم زبان مدرسه مون شبیه به اونه.وای خدا............

بای


برچسب: نویسنده: samira تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 18:34

صفحه بندی