یادم می آید یه روز صبح زود بود با دل درد شدید از خواب بیدار شدم ؛ اون موقع اتاق 11 بودم؛ بچه ها رو برای نماز صبح بیدار کردم؛ سمانه که دید خیلی حالم بده نخوابید و شروع کرد به پرستاریم؛ هرچی بهم میداد فایده نداشت و من بالا نمیوردم؛ یه لگن بزرگ اورده بود تو اتاق( گلاب به روتون) و گفت راحت باش!! دیگه وقتی دید که حال من به هم نمیخوره یه فکری به ذهنش رسید؛ رفت دوربین شو اورد و عکس اونایی که من ازشون بدم میومد رو بهم نشون داد تا حالم بهم بخوره؛ این قد با این کارش منو به خنده اورد که دیگه این بار از زیادی خنده دلم درد گرفته بود!! جاتون خالی کلی اون جا خندیدیم ولی بازم حالم بهم نخورد؛ به سمانه گفتم تو برو بخواب عزیزم؛ کاری که از تو ساخته نیست؛ سمانه رفت خوابید و چند دقیقه ای نگذشت که حالم بهم خورد ؛ فهمیدم که جلو سمانه نمیتونستم بالا بیارم ؛ ......
الان که الانه نمیتونم خوبیاشو فراموشش کنم ؛ به هر وسیله ام که نگاه میکنم اون بهم هدیه داده؛ هم چین دوستی رو انصاف نیست که فراموش کرد؛ درسته که ترم آخری از هم دور شدیم ولی هردومون نمیتونیم همدیگرو فراموش کنیم....
در ساحل قلبها، این جای پای مهربانان است که می ماند، وگرنه موج روزگار، هر ردپایی را پاک میکند....
برچسب:
نویسنده: samira
تاريخ: سه
شنبه
9 مهر
1392 ساعت: 22:49