وقتی تمام نیک و بد و تمام آرزوهای دور و نزدیکت میشن دو تا چمدون و نیمه شب در اتوبان قم در سکوت به طرف پرنده های آهنین حرکت میکنی ، اونجاست که می فهمی جهان سومی هستی . وقتی که چیزهای همون دو تا چمدون رو هزار بار بالا و پائین می کنی و صد بار رو ترازو وزنشون می کنی ، اونجاست که می فهمی جهان سومی هستی . وقتی که مدارک شغلی و تحصیلیتو میدی به دارالترجمه و توی کاورهای پلاستیکی میذاریش و نگرانی چیزی از قلم نیوفتاده باشه ، اونجاست که می فهمی جهان سومی هستی .
جهان سومی بودن تبعاتی داره . قدم گذاشتن در راهی که اندکی از رنج جهان سومی بودن کم می کنه و رنجهای دیگری که جهان اولی بودن به همراه داره .
برچسب:
نویسنده: samira