روز جمعه مثل همیشه که ماهی یکبار مجردی با دوستان به طبیعت می رفتیم داشتم آماده میشدم که تلفن همراه زنگ خورد،جعفر بود،تعجب کردم چون جعفر توی گنگ ما نبود چی شده که جمعه صبح تماس گرفته!جواب تماسش رو دادم سراسیمه گفت داره میره اهواز و بابا رضا(دایی من) فوت کرده،خشکم زد،چی باید می گفتم و چکار باید می کردم به خواهرم رنگ زدم و او را هم مطلع کردم،بعد از مدتی درب خونه داییم رفتم که دایی قاسم رو اونجا دیدم خلاصه یواش یواش همه فامیل ها اومدن و ...... بعد از مشورت با رضا و حاجی(آقای مرادی فر) قرار شد مراسم روز یکشنبه برگزار بشه،مقدمات کارا انجام شد و مطابق برنامه مراسم تشییع و تدفین در روز یکشنبه از ساعت ۱۰ انجام شد.با توجه به کارهای مراسم خیلی سرم شلوغ شده بود تا دیر وقت خونه نمی رفتم و از اداره هم مرخصی گرفتم ولی به هیچ یک از همکاران بجز شهاب نگفتم توی این شلوغیها آقای فدایی مدیر عام شرکت مرتب تماس می گرفت و پیگیر کارها می شد ولی به هر حال همه چی به خیر و خوبی تمام شد.انشاالله خدا رحمتش کنه و از این طریق از همه دوستان،آشنایان،بستگان و.... که به هر طریق ممکن در این مراسم ما رو یاری دادند و همچنین تسلی خاطر شدند سپاسگزاری می نمایم.
برچسب:
نویسنده: samira
تاريخ: سه
شنبه
16 مهر
1392 ساعت: 22:30